امیدوارم همیشه از ظریف متشکر باشیم!

احمق بودن زیاد هم بد نیست!

این که من ندونم دور و برم چه خبره زیاد هم بد نیست!

اینکه نفهمم( دقیقا نفهم!) دنیا داره کدوم وری و می ره و آدما، آدم رو کدوم جهتی تصور می کنن، زیاد هم بد نیست!

 

اعصابی که با تقی، صدای تلق تلوقش، به راهه... بهتر که همیشه تنها باشه!

 

پی نوشت: عنوان پست با مضمون پست مرتبط نیستند.

 

امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه... و شما آدمای تک و توکی که به اینجا سر می زنید ممنونم ازتون... و عذرخواه که فعال نیستم... :-)

 

 

برچسب ها:
زمان: 2015-07-26 11:30:00

تنهایی چقدر حرفه؟

آخه این وقت شب حرف آگه حرف باشه میگیره می خوابه. .. اجازه میده ما هم بخوابم! !

پی نوشت :آخ چشام!

برچسب ها:
زمان: 2015-07-26 11:30:01

باید رکاب بزنم...

و یک روز صبح وقتی در خانه را به هم زدم و وارد پیاده رو شدم، همزمان که زمین نم داشت و زمان در حال گذر...

با خودم گفتم نشد که نشد...

دنبالِ شدنش نباش. جایی که باید اتفاق می افته. بی خیالش باش...

تو هدف دیگه ای داری... و جور دیگه ای باید به هدفت برسی...

برچسب ها:
زمان: 2018-08-17 12:30:03

هدف عشق نبود...

حتی به موقعیتی رسیدم که باید کسیو برای خودم پیدا می کردم. حتی پیدا کردم، حتی بهش فکر کردم، 

و حتی منطق گونه بهش نگاه کردم...

آدم ها باید آرامشِ هم باشند... آرامشش نبودم...

 

 

 

برچسب ها:
زمان: 2018-08-17 12:30:05

یه سنگِ بزرگه... باید کسیو بجورم ورش داره...

سالها در همه ی حفره های دلمو بستمو فکر کردم که باید آدم ها رو دوست داشت.. عاشقی نکردم. و سعی کردم آدم های اطرافم رو دوست داشته باشم. خیلی شیک و منطقی و شسته رُفته

خب حالا ده سالی از اون سالها گذشته، عاشق نشدم، حتی اگر کسی رو بی نهایت دوست داشتم، عاشق نشدم. خیلی منطقی و شیک نشستم و به قضیه نگاه کردم و زیر همه ی بی منطقی های حسی که داشتم خط کشیدم و از حد دوست داشتن فراتر نرفتم...

همچنان آدم های اطرافم رو دوست دارم

همچنان به بودنشون برای خودم خوشم، به رفتن هاشون منطقی تر از قبل نگاه می کنم، به آدم هایی که گاهی منو یاد اونها می اندازن لعنت نمی فرستم، و برای تمام دقایقی که صرف دوست داشتنشون کردم پشیمون نیستم!

( یک همچین آدم کله خرابی ام! )

و حالا بعد از سالها ریاضت کشیدن، چه طور می شه یک شبه عاشق شد؟

 

 

زمان: 2018-08-17 12:30:07

باید رو به جلو باشم...

آشوب این روزهای دلم با هر سوالی که از اتفاق های این روزها از من پرسیده می شه طوفانی ترم می کنه...

پر آشوب تر

حس بدی دارم. وقتی روبروم معلوم نیست که قرار هم نیست معلوم باشه... و هیچ وقت هم معلوم نبوده...

هه

ذهنم داره هذیان می گه که!

برای خواسته هایی که دارم و داشتم... دارم از دست می دم... بیشتر مالی... و از دست دادم. و چیزهایی به دست آوردم که باید بشینم بشمرمشون... نمی شه این طوری از کنارشون گذشت... هست ماهی هست که این روند بوده و چیزی بوده که تجربه اش کردم.. استقلالی بوده که خواستم باشه و چیزهایی رو ازم گرفته. که بیشتر مالی بوده...

و چیزهایی رو بهم داده که بیشتر معنوی بوده...

 

زمان: 2018-08-17 12:30:10

خودشیفتگی هم می تونه باشه!

اصلا از همین بهار شروع می کنم، از همین روزهای پر خواب و بی حال و کسل  که دیگه داره حوصلمو از این وضعیت اسفناک این روزام سر می بره و نمی دونم چه طوری باید بندازمش رو قلتک که نشه این شکلی که کلا تو حالت چرت باشم و ...

از همین روزهای به نسبت دوست داشتنی که دارم دوست داشتن آدم ها رو، فهمیدنشون رو درک می کنم و به خودِ جدیدی می رسم که تا حالا نبوده، 

مثلا امشب فهمیدم چقدر خودخواهم! اینو خیلی پیش تر از این ها هم می دونستم، اما امشب باعث شد بیشتر بدونمش. اینکه بفهمم سالها تلاش کردم که کسی نباشه، و حالا اگر بخوام که تغییرش بدم باید سالها تلاش کنم دوباره...

و پیشتر دارمبه این نتیجه می رسم که سالها خودخواهانه زندگی  کردم، آدم ها رو به شیوه ی خودم دوست داشتم، آدم ها رو به شیوه ی خودم خواستم، آدم ها رو به اندازه ای که خواستم وارد حریمم کردم، آدم ها رو از محدوده ام خارج کردم حتی!

و حالا اما می دونم که اگر قرار باشه اتفاق نویی بیفته و این شکلی خودخواهانه زندگی نکنم و کسی رو کنارِ لحظه هام قرار بدم، بعد از 28 سال این شکلی زندگی کردن، نمیشه یه هو تغییر کرد و راحت کسی رو وارد حریمی کرد که سالها خط قرمزی دورش کشیده بودم.

دارم به این فکر می کنم حتی خارج شدن از این خط قرمز هم خودش نوعی خودخواهیه!

و این روزها، داره به شکلی روایت می شه که تنهایی گاهی آزارِ لحظه هاست... 

نمیشه گاهی تحمل کرد که نشست یه گوشه کنار زاینده رودِ خشک و بستنی لیس زد. 

البته می شه سوارِ دوچرخه شد و رکاب زد رکاب زد رکاب زد...

 

زمان: 2018-08-17 12:30:12

خودشیفتگی هم می تونه باشه!

اصلا از همین بهار شروع می کنم، از همین روزهای پر خواب و بی حال و کسل  که دیگه داره حوصلمو از این وضعیت اسفناک این روزام سر می بره و نمی دونم چه طوری باید بندازمش رو قلتک که نشه این شکلی که کلا تو حالت چرت باشم و ...

از همین روزهای به نسبت دوست داشتنی که دارم دوست داشتن آدم ها رو، فهمیدنشون رو درک می کنم و به خودِ جدیدی می رسم که تا حالا نبوده، 

مثلا امشب فهمیدم چقدر خودخواهم! اینو خیلی پیش تر از این ها هم می دونستم، اما امشب باعث شد بیشتر بدونمش. اینکه بفهمم سالها تلاش کردم که کسی نباشه، و حالا اگر بخوام که تغییرش بدم باید سالها تلاش کنم دوباره...

و پیشتر دارمبه این نتیجه می رسم که سالها خودخواهانه زندگی  کردم، آدم ها رو به شیوه ی خودم دوست داشتم، آدم ها رو به شیوه ی خودم خواستم، آدم ها رو به اندازه ای که خواستم وارد حریمم کردم، آدم ها رو از محدوده ام خارج کردم حتی!

و حالا اما می دونم که اگر قرار باشه اتفاق نویی بیفته و این شکلی خودخواهانه زندگی نکنم و کسی رو کنارِ لحظه هام قرار بدم، بعد از 28 سال این شکلی زندگی کردن، نمیشه یه هو تغییر کرد و راحت کسی رو وارد حریمی کرد که سالها خط قرمزی دورش کشیده بودم.

دارم به این فکر می کنم حتی خارج شدن از این خط قرمز هم خودش نوعی خودخواهیه!

و این روزها، داره به شکلی روایت می شه که تنهایی گاهی آزارِ لحظه هاست... 

نمیشه گاهی تحمل کرد که نشست یه گوشه کنار زاینده رودِ خشک و بستنی لیس زد. 

البته می شه سوارِ دوچرخه شد و رکاب زد رکاب زد رکاب زد...

 

زمان: 2018-08-17 12:30:17

خوشبختی ات آرزومه...

امروز خیلی اتفاقی، اتفاق که نه، هیچ چیز اتفاقی نیست، ولی خیلی یه هویی، تصمیم گرفتم به کسی که همین جا ، تو همین شهر شلوغ، باهاش آشنا شدم و رفیق شدم و رفاقت کردم و شاد بودم و غمگین باهاش، ولی دیگه حرفی بینمون نبود، پیام بدم...

از تصمیم این کار تا نوشتنِ اسمش و ارسالش سر جمع چند ثانیه طول کشی

و سر جمع چند ثانیه ی دیگه... که سلامش رو ببینم و هیجانم...

گُر گرفتن...

 

همین جا باهاش آشنا شدم، سر نوشته های گنگ و نامفهومِ 8-9 سالِ پیشم، همین جا با هم بحث می کردیم. همین جا با هم خندیدیم، همین جا دعوا کردیم، همین جا آشتی بود... همین جایی که اون روزاش نت درب و داغون بود و با پیشرفتِ تکنولوژِی ما هم پیشرفت کردیم و امروز، یعنی دیروز! حدود 11 ساعت پیش فهمیدم که نامزد کرده و ... خوشحال شدم برای روزهای بعدش، برای لحظه هایی که امید دارم خوش خواهند بود.

امید دارم به مهربونی اش، که مهربون خواهد بود و زندگی روی پاشنه ی آرزوهاش می چرخه، امید دارم که دوستم، رفیق روزهای دور، خوشبخت خواهد شد، چون خوشبخنتی اش آرزومه...

 

خوشحالم که همیشه بهانه ی خوشی هایی...

خوشحالم که اینجا رو تو روشن کردی...

خوشحالم از جسارت امروزم...

خوشحال تر می شم اگر بدونم که  خوشحالی حتی اگر باعث ناراحتی ات بوده باشم...

 

زمان: 2018-08-17 12:30:17

حرفام زیاده...

اینجا هنوز هم حس و حال خودشو داره...

و دلم هنوزم برای اینجا تنگ می شه

حتی این روزا که دارم زیادی استوری می ذارم...

تو اینستا!

حرف برای گفتن زیاده...

 

برچسب ها:
زمان: 2018-08-17 12:30:22

شهر آروم نیست! چه طور می شه خونه ها آروم باشن؟

می گن خواستن درد بی درمون و نخواستن، هم درد بی درمونِ!

یه روزای از این همه نخواستنِ آدم هایی که موقعیت های اجتماعیِ خوبی دارند از خودم می ترسم، آدم هایی که آدم حسابی اند، خانواده دارن لابد، سر و وضع و درس و کار و بارشون خوبِ، پیمونه ی زندگی شون از دور درست پر و خالی می شه، روی دورِ آروم زندگی ان و انگاری که آمده اند دنبالِ تو برای آرامش بیشتر...

ولی چه طور می شه آرامشِ کسی بود وقتی آرام نیستی، وقتی از دور آوازِ دُهُل شدی و از نزدیک، از خودت می ترسی!

می ترسی که عاشق نشی، نشه اونی که می خوای، نشه اونی که... اصلا ندونی که چی می خوای! دوره گرد شدی و باز می ترسی که هیچ وقت ندونی که چی می خوای!

ندونی که بعد چی میشه با این همه ندونستن! نفهمیدن! نخواستن!

به همه چیز می خوای چنگ بندازی و گاهی دلت یه دستِ دیگه می خواد که دو دستی بچسبه به نگاهتو به خواسته هات و نیست... یا نیست یا هست و نیست! یا هست و نمی خواد باشه!

 

 

زمان: 2018-08-17 12:30:23